اي کاش به دل کسي پا نمي گذاشتيم و کسي به دلمون پا نمي گذاشت اي کاش اگه کسي به دلمون پا گذاشت ديگه دلمون تنها نمي گذاشت اي کاش اگه يه روز دلمون رو تنها گذاشت رد پاشو روي دلمون جا نمي گذاشت
گريه کن جداييا ما رو رها نمي کنن .... .آدما انگار براي ما دعا نمي کنن... گريه کن حالاحالا از هم بايد جدا باشيم .... بشينيم منتظر معجزه ي خدا باشيم... گريه کن منم دارم مثل تو گريه مي کنم ... به خداي آسمونامون گلايه مي کنم... گريه کن واسه شبايي که بدون هم بوديم ... تنهايي ، براي سنگيني غصه کم بوديم... گريه کن ، سبک ميشي ، روزاي خوب يادت مياد ... گرچه تو تقويمامون نيستن اون روزا زياد... گريه کن براي قولي که بهش عمل نشد ... واسه مشکلاتي که ، بودش و هست و حل نشد... گريه کن واسه همه ، واسه خودت ، براي من ... توي باروني ترين ثانيه حرفاتو بزن... گريه کن تا آينه شه ، باز اون چشاي روشنت ...... واسه موندن لازمه ، فداي گريه کردنت
یبن الحسن اونقدر درد تو سینه است که جایی برای شادی نمونده
همه شادن همه خرسندن ولی آقا از هفته پیش دارم به خودم میقبولونم که ، ای بنده گنه کار ۱۱قرن از غیبت کبرای امام زمانت گذشت تو کجای کاری ! کجای این دنیا ایستادی ؟
هنوز درشوک گذشت ۱۱قرن از غیبت و غربت نشینی امام زمانمم!
آه ه ه ...
به والله آدم نمی دونه دردش رو به کی بگی !
آخه خدا !
چه روزگاریه ! چه رسم زمانیه !
۱۱قرن بگذره ولی امام ما بدونه یار بمونه بدونه دلهای آماده درانتظار بشینه !
با همه سنگینی این غم بزرگ که تو دلم نشسته !
به نتیجه رسیدم که قرن دوازدهم غیبت خیلی قرن سنگین و پرتلاشی باید باشه ! قرنهای گذشته ، گذشته باید ببینم این سالها و روزهای در پیش رو رو چطور سپری میکنیم ! خودسازی کنیم جامعه رو آماده کنیم پیوستن به یاران حضرت ... . . .
دلمشکست خیلی شکست خیلی
یک ساله دیگه با نیمه شعبان !
سال به ساله که دارم پرچم میزنم یکی میاد وایمیسته زخم زبون میزنه !
مثل همیشه از او کمک میگیرم، آری، حتی در نوشتنِ دربارهی او! او . . . خدایا چه بگویم!؟ آخر میشود شیرینی را توصیف کرد؟ ولی میگویم: خوب است،عشق است، آرامش است، دوست است، صفاست، نور است، نه، این جور دلم آرام نمیشود، بگذار جور دیگر بگویم . . . فقط میدانم مثل هیچ کس نیست، دوست داشتنش هم مثل دوستیهای دیگر نیست. هر گاه لحظهای، فقط لحظهای به او فکر میکنم، آتشی نه! انقلابی در درونم رخ میدهد. ای کاش استاد از این کلمه سؤال نمیکرد: محبّت! محبّت خود وجدانی ست و ناگفتنی، چه رسد به این که در مورد کسی باشد که نامش دل را میبرد. بهتر است از پیش خود نگویم، از کسـانی بگویم که پیوند بیشـتری با ایشان دارند. به قـول آنها: اکسیر اعظم است این محبّت پسر فاطمه سلاماللهعلیها.
بيمار عشق غير از تو مرا دلبر و دلدار نباشد دل نيست هر آندل كه ترا يار نباشد شادم كه غم هجر توگرديده نصيبم بهتر ز غم هجر تو غمخوار نباشد از عشق تو مي سوزم مي سازم وگويم سوزندگي عشق تو در نار نباشد از باده چشم تو دل افتاده به مستي اين وجد وطرب در مي خمار نباشد بيمار بود هر كه مريض تو نگردد بيمار غم عشق تو بيمار نباشد گرديده گدايي تو سرمايه عمرم بهتر ز گدايي درت كار نباشد
ماه اگر حلقه به در كوفت جوابش كردم ديدی آن ترك ختا دشمن جان بود مرا ؟ گر چه عمری به خطا دوست خطابش كردم ! منزل مردم بيگانه چو شد خانه ی چشم آنقدر گريه نمودم كه خرابش كردم شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع آتشی در دلش افكندم و آبش كردم غرق خون بود و نمی مرد ز حسرت فرهاد ! خواندم افسانه ی شيرين و به خوابش كردم ! دل كه خونابه ی غم بود و جگر گوشه ی درد بر سر آتش جور تو كبابش كردم ! زندگی كردن من مردن تدريجی بود ! آنچه جان كند تنم عمر حسابش كردم
درجلسه امتحان عشق من مانده ام ويک برگه سفيد!! يک دنيا حرف ناگفتني ويک بغل تنهايي ودلتنگي... درد دل من دراين کاغذ کوچک جا نمي شود! در اين سکوت بغض آلود قطره کوچکي هوس سرسره بازي مي کند! و برگه سفيدم عاشقانه قطره رابه آغوش مي کشد! عشق تو نوشتنی نیست ... در برگه ام ، کنار آن قطره یک قلب
جایی در قلب من است گر تو به انجا بروی می مــــــــــانی
جایی در قلب من است گرتو به انجا بروی میمـــــــــــــــــــــــــــــیری
جایی در قلب من است گر تو به آنجا بروی می پوســـــــــــــــی
قلب من تنه به غم ها خــــــــــــــــــورده
قلب من زخم زبون ها خــــورده
قلب من جایست پنــــــــــــــهانی
گر تو آنجا بروی میمـــــــــــــــــــــــــــــانی
می پوســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
شب را نوشيده ام و بر اين شاخه هاى شکسته مى گريم مرا تنها گذار اى چشم تبدار سرگردان مرا با رنج بودن تنها گذار مگذار خواب وجودم را پرپر کنم مگذار از بالش تاريک تنهايى سر بر دارم و به دامن بى تار و پود روياها بياويزم سپيدى هاى فريب ، روى ستون هاى بى سايه رجز مى خوانند طلسم شکسته خوابم را بنگر بيهوده به زنجير مرواريد چشم آويخته او را بگو تپش جهنمى مست او را بگو : نسيم سياه چشمانت را نوشيده ام نوشيده ام که پيوسته بى آرامم جهنم سرگردان ! مرا تنها گذار
هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
اگه عاشقت نبودم اگه بی تو زنده بودم تو بمون که آشیانه ام تو ای
به هوایت ای ستاره به تو می رسم دوباره اگه عاشقم بها نه ام تویی
كاش مي شد سرزمين عشق را در ميان گام ها تقسيم كرد كاش مي شد با نگاه شاپرك عشق را بر آسمان تفهيم كرد كاش مي شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز كرد كاش مي شد با پري از برگ ياس تا طلوع سرخ گل پرواز كرد كاش مي شد با نسيم شا مگاه برگ زرد ياس ها را رنگ كرد كاش مي شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ كرد كاش مي شد در سكوت دشت شب ناله ي غمگين باران را شنيد بعد ، دست قطره ها يش را گرفت تا بها ر آرزوها پر كشيد كاش مي شد مثل يك حس لطيف لابه لاي آسمان پرنور شد كاش مي شد چا در شب را كشيد از نقاب شوم ظلمت دور شد كاش مي شد از ميا ن ژاله ها جرعه اي از مهر با ني را چشيد در جواب خوبها جان هديه داد سختي و نا مهرباني را شنيد
تنهای تنهایم,من,خلوت و اشک چندیست هم خانه ایم امشب باز به رسم گذشته به آسمان می نگرم و با ستاره همان ستاره که به یادت برگزیده ام سخن می گویم اگر چه خسته و شکسته ام اما ... ولی باز هم می ایستم تا اینبار نیز بشکند قاصدکی می گذرد و یادت را دوباره به همراه می آورد و باز یکباره بغضم می شکندو دلم ...بیچاره دلم اینبار نیزدر خود می شکنم. دلم می گیرد از اشکهایم که می ریزند حرفهایم که نگفته می مانند و از غم که از غصه هایم سنگین است و آماده باریدن دیگر دارد یادم می رود نام او که برایش می بارم همراه با اشکها می خندم خنده ای تلخ بر خود که چه معصومانه به دل بهانه گیرم دروغ می گویم و چه معصومانه تر باور می کند و این آتشی است بر جانم دیگر امشب جایی برای تبسم های دروغین نیست و آشکارا هق هق می زنم و می شنوند قاصدک ها و گل ها, قاصدک بغضش را فرو می برد و می رود ... گویی او نیز می خواهد برود نزد خدا تا برای دلم دعا کند و شبنم برقی می زند و از گل فرو می غلتد... امشب بغضهایم بس سنگین اند و هق هق هایم دلتنگ بودنت ولی افسوس که دیگر نیستی ... و افسوس .
روي هر شانه سري وقت وداع ميگريد سر من وقت وداع گوشه ديوار گريست
همیشه از خوبی های آدم ها واسه ی خودت یک دیوار بساز و هر وقت در حقّت بدی کردند ، فقط یک آجر از دیوار را بردار ، بی انصافیه اگه دیوار را خراب کن
دیگران رو ببخش نه بخاطر اینكه آنها سزاور بخشش تو هستند. بلكه فقط بخاطر اینكه تو سزاوار آرامشی
عشق یعنی آرزوی دیدنت عشق یعنی فرصت بوسیدنت عشق یعنی لحظه ی دلواپسی عشق یعنی کی به دادم می رسی
ي مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت
کاش وقتي زندگي فرصت دهد گاهي از پروانه ها يادي کنيم کاش بخشي از زمان خويش را وقت قسمت کردن شادي کنيم کاش وقتي آسمان باراني ست از زلال چشمهايش تر شويم وقت پائيز از هجوم دست باد کاش مثل پونه ها پرپر شويم
يادته گفتي مرحم دردام*****ميموني ميشي همدم حرفام قول دادي دلمو تنها نذاري*******گفتي ميموني تك ستارهي شبهام بميرم واسه دل بي كس و كارم*****من كه به جز تو كسي رو ندارم حالا كه رفتي تنهاي تنهام*****شده كار چشام واست ببارم اشك چشامو نديدي رفتي****رو چشم خيسم چشماتو بستي تا كه بهت آره دوست دارم*******بي وفا دل سادمو شكستي
bad tarin dard in nist ke........................eshghet bemire........... bad tarin dard in nist ke...............be ooni ke doosesh dari naresi....... bad tarin dard in nist ke..............eshghet behet naro bezane................ bad tarin dard ine ke...............asheghe yeki bashio oon nadoone
زندگي رسم خوشايندي است زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ پرشي دارد اندازه ي عشق زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه ي عادت از ياد منو تو برود زندگي نوبر انجير سياه در دهان گس تابستان است زندگي بعد درخت است به چشم حشره زندگي تجربه ي شب پره در تاريكي است زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد زندگي سوت قطاري است كه در خاوب پلي ميپيچد زندگي ديدن يك باغچه از شيشه ي مسدود هواپبماست خبر رفتن موشك به فضا لمس تنهايي ماه فكر بوييدن گل در كره اي ديگر زندگي شستن يك بشقاب است زندگي يافتن سكه ي دهشاهي در جوي خيابان است زندگي مجذور اينه است زندگي گل به توان ابديت زندگي ضرب زمين در ضربان دل ماست زندگي هندسه ي ساده و يكسان نفسهاست
...بعد از مرگم تکه یخی به شکل صلیب بر روی سنگ قبرم بگذارید تا با اولین طلوع خورشید اب شودوبه جای یار برایم گریه کند
کسی با سکوتش مرا تا بیابان بی انتهای جنون برد کسی با نگاهش مرا تا درندشت دریای خون برد ××× مرا بازگردان! مرا ای به پایان رسانیده آغاز گردان
باد که میاد آروم آروم قاصدک هارو میاره دلم میگه خدا کنه باز خبر از تو بیاره چشام همش تا به سحر به یاد تو خواب نداره خاطره ها جون می گیره باز تو رو یادم میاره
تنهایی را دوست دارم، زیرا بیوفا نیست، تنهایی را دوست دارم، زیرا عشق دروغین در آن نیست، تنهایی را دوست دارم، چون بارها تجربه کردم، تنهایی را دوست دارم، چون خدا هم تنهاست، تنهایی را دوست دارم... در کلبهی تنهاییهایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد، شاید در سکوتی یا شاید در شبی سرد و بارانی... بگذار کسی نداند که هنوز دوستش دارم...
!(بسم الله الرحمن الرحیم)! به وب تک ستاره شب های تنهایی خوش آمدید. ایدی من دوست داشتین ادم کنیدsaleh0499 لطفا نظر یادتون نره.....
شب را نوشيده ام و بر اين شاخه هاى شکسته مى گريم مرا تنها گذار اى چشم تبدار سرگردان مرا با رنج بودن تنها گذار مگذار خواب وجودم را پرپر کنم مگذار از بالش تاريک تنهايى سر بر دارم و به دامن بى تار و پود روياها بياويزم سپيدى هاى فريب ، روى ستون هاى بى سايه رجز مى خوانند طلسم شکسته خوابم را بنگر بيهوده به زنجير مرواريد چشم آويخته او را بگو تپش جهنمى مست او را بگو : نسيم سياه چشمانت را نوشيده ام نوشيده ام که پيوسته بى آرامم جهنم سرگردان ! مرا تنها گذار دلم برای خنده هات برای دل سوزوندنات